گویند ماری در نزدیکی برکه ای زندگی می کرد .غذای این مار قورباغه هایی بود که در آن برکه زندگی می کردند . بعد از چندین سال ، مار پیر و بدینسان قدرت شکار از او گرفته شد . روزی مار خود را به بیماری زد و خودش را نزدیک لانه قورباغه ها انداخت و گفت : خداوند مرا به خاطر ظلم و ستمی که بر قورباغه ها کرده ام تنبیه و مامور کرده است که پادشاه قورباغه ها را بر پشت خویش سوار و هر کجا که می خواهد ببرم . پادشاه قورباعه ها را از این ماجرا خبر کردند . او آمد و دید که بله همان است که می گویند و می گوید . پادشاه قورباغه ها بر پشت مار سوار شد و هر جا که خواست مار او را می برد . چندی گذشت ، روزی مار گفت : چندی است که غذا نخورده ام و دیگر توان بردن شما راندارم . پادشاه قورباغه ها گفت : چه باید بکنم . مار گفت : اگر روزی دو قورباغه به من بدهید در خدمت شما خواهم بود . از آن روز به بعد مار روزی دو قورباغه ، بدون دردسر و سختی می خورد، و پادشاه قورباغه ها را هم بر پشت خود به هر کجا که می خواست می برد .
روزی به مار گفتند : آیا از این "مذلت" ناراحت نیستی؟ مار جواب داد : در این تواضع ، " منفعتی " نهفته است که آن را " مذلت " ننامیدی .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:51  توسط منصور بیطرف
|