بيش از يك قرن است كه كارگران جهان روز اول ماه مه را جشن مى گيرند و تجربه مبارزات موفق تاريخى خود را درخصوص به دست آوردن هشت ساعت كار روزانه به رخ همه مى كشند. اين كارگران درحالى اين روز را جشن مى گيرند كه گذر زمان افكار بانيان اين روز تاريخى را نه فقط زير چكش نقد قرار داده بلكه بعد از فروپاشى شوروى - قطب ماركسيسم - معدود كشورهاى دارنده ايدئولوژى «اين بانيان» عملاً در يك فرآيند تاريخى نام آنها را از پيشانى حكومت خود حذف مى كنند و به دنبال آن هستند كه آيندگان آنها را فقط در تاريخ درسى خود بيابند. بانيانى كه داراى دو چهره سياسى و علمى بودند. بسيارى «كارل ماركس» را فقط در «مانيفست» تاريخى اش مى جويند و يا آنكه شخصيت او را در جمله «دين افيون توده ها است» مى بينند، بدون آنكه بدانند او به جز اين دو مورد اثرات بى شمارى را تاليف كرده است كه در پروسه تاريخى اش از او «ماركسى» جز «ماركس» مانيفست ساخته است. اين درحالى است كه برخى ديگر «ماركس» را در قالب يك چهره سياسى مى ريزند و از او به عنوان كسى كه به دنبال انقلاب كردن و يا تحريك به قيام هاى كارگرى است نام مى برند، بدون آنكه بدانند نظر او نسبت به «انقلاب» فراتر از نظر و ديدگاه هايى است كه بعدها به او منتسب كرده اند. بنيانگذار ايدئولوژى «ماركسيسم» مانند هر انديشمند ديگر يك تطور تاريخى را پيموده مسيرى كه از يك «هگلى» جوان آغاز و به يك كمونيست دو آتشه تبديل شد و پس از آن يك ايدئولوگ علم گرا شد كه سعى مى كند همه قضايا را از زاويه «علمى» ببيند پيوستگى آخر عملاً مسيرى است كه چهره ماركس را از اكثر افراد پنهان كرده است. بسيارى گمان مى برند كه «ماركس» از مبارزات كارگرى همه كشورها بدون در نظر گرفتن چارچوب و مقررات آن كشور حمايت مى كرده است. درحالى كه برخلاف اين امر ماركس سعى مى كرد كه بدون در نظر گرفتن «ديترمينيسم تاريخى» - كه اين هم يك مقوله علمى است- وارد بحث هاى مبارزات كارگرى نشود، ماركس حتى برخلاف ديگران كه او و «انترناسيونال» اش را به دخالت در قيام پاريس، كه به كمون پاريس معروف شد متهم مى كردند خود را مبرا از اين امر مى دانست و رسماً اعلام كرد كه در اين قيام نقشى نداشته است. او در همين ارتباط در گفت وگويى كه با روزنامه «نيويورك ورلد» كه در ۱۸ جولاى ۱۸۷۱ چاپ شد چنين گفته بود: «رهايى اقتصادى طبقه كارگر با فتح قدرت سياسى، استفاده از آن قدرت سياسى براى تحقق اهداف اجتماعى. بنابراين لازم است كه اهداف ما آنقدر جامع باشد كه هر شكل از فعاليت طبقه كارگر را در بر نگيرد براى اينكه آنها را مطابق يك مشخصه ويژه بسازيد لازم است كه آنها را با نيازهاى يك بخش تطبيق دهيد. يك ملت از كارگران، آن هم به تنهايى اما چگونه از تمامى انسان ها مى توان پرسيد تا خود را با اهداف تعداد اندكى يكسان كنند؟» او در اينجا به انترناسيونال اول اشاره مى كند و مى گويد: «براى انجام چنين كارى «جامعه» بايد تاوان عنوانش را به «بين الملل» بدهد. «جامعه» شكل جنبش هاى سياسى را ديكته نمى كند بلكه فقط پايان جنبش ها را مشخص مى كند. «جامعه بين الملل» شبكه اى از جوامع به هم پيوسته است كه در سراسر دنياى كارگرى گسترده است.» ماركس آنقدر واقع گرا بود كه بداند دو كشور و دولت ويژگى ها و خطرات خاص خودشان را دارند و يك سياست تعريف شده براى همه جا جواب نمى دهد. او چنين مى گويد: « در هر بخش از دنيا، برخى از جنبه هاى ويژه مشكل خودش را نشان مى دهد و كارگران آنجا آن مشكل را به شيوه خودشان بررسى مى كنند. تركيب كارگران نيوكاسل در بارسلونا با هم فرق مى كند. همچنان كه اين تركيب كارگران در لندن و در برلين يكسان نيست. براى مثال در انگلستان راه نشان دادن قدرت سياسى براى طبقه كارگر باز است. در فرانسه، صدها قوانين سركوب و يك تضاد مرگبار بين طبقات وجود دارد كه به نظر مى آيد راه حل قهر آميز، جنگ اجتماعى را لازم مى سازد. انتخاب هاى آن راه حل، وظيفه طبقات كارگرى آن كشور است. «بين الملل» در اين موضوعات «انتخاب راه حل» دخالت نمى كند و شديداً هم بر آن توصيه شده است. اما از هر جنبش هوادارى مى كند و در محدوده قوانين خودش به آن كمك مى كند.» در اينجا به وضوح مى توان «ماركس» علم گرا را از «ماركس» سياست گرا كاملاً منفك ديد، او حتى مبارزات قهر آميز براى فتح قله هاى سياسى را رد مى كند و معتقد است «در جايى كه اعتراض مسالمت آميز مطمئن تر و سريع تر جواب مى دهد، قيام و شورش ديوانگى است.» اما آنچه كه در طول تاريخ رخ داد، پنهان ماندن چهره علمى ماركس بود. چهره اى كه معتقد بود بدون گذر از ديترمينيسم و سنت هاى تاريخى، نمى توان تاريخ را دگرگون كرد و در اين زمينه فقط بايد «آگاهى داد و بس» بقيه مسير را خود نقش آفرينان پيدا خواهند كرد.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:23  توسط منصور بیطرف
|