تبليغاتX
گلبانگ - با دروغ زندگي نكنيم
اقتصاد سیاسی

 

اشاره : آلکساندر سولژنیتسین ، برنده جایزه ادبی نوبل سال 1970 هفته گذشته در گذشت . درگذشت این نویسنده ناراضی شوروی سابق جزو معدود رویدادهایی بود که جامعه ادبی و سیاسی جهان را تحت تاثیر قرار داد به طوری که هفته نامه اکونومیست در شماره قبل خود ضمن چاپ عکس سولژنیتسین بر روی جلد خود عنوان " قدرت حقیقت گویی " را بر وی نهاد . واقعیتی که نمی توان کمترین تردید به آن داشت ، زیرا او در زندگی دنبال چیزی جز حقیقت نبود . یادداشت زیر که عنوان اصلی آن " با دروغ زندگی نکنیم " جزو آخرین نوشته هایی است که آلکساندر سولژنیتسین در شوروی سابق و پیش از تبعید نوشته بود . تاریخ این یادداشت 12 فوریه سال 1974 است ، روزی که پلیس مخفی شوروی به اپارتمان وی حمله و روز بعد از آن او را به آلمان غربی تبعید کرد .

زمانی بود که ما حتی جرات پچ پچ کردن هم نداشیم . اما حالا ما می نویسم و" سامیزدات" [1]می خوانیم . گاهی اوقات هم در اتاق دود گرفته از سیگار انستیتو علوم جمع می شویم و به صراحت از همدیگر شکایت می کنیم که :" ببینید آنها چه حیله هایی را علیه ما به کار می گیرند و در کجا به ما ضربه می زنند ؟"  غرور ناخواسته ای از دستیابی به کهکشانها داریم این در حالی است که فقر و بدبختی در کشورمان داریم . رژیم های نامتمدن از راه دور پشتیبانی می کنند و در جنگ داخلی می دمند . و ما بی محابا به بهای خودمان مائو تسو تنگ را تغذیه می کردیم --- و باز این ما بودیم که به جنگ علیه او فرستاده شدیم و باز هم مجبوریم که برویم . آیا راه دیگری وجود دارد ؟ و باز آنها هستند که هر که را خواسته باشند به دادگاه می برند و افراد بیگناه را به سمت پناهندگی می فرستند --- آنها همیشه هستند ، و باز این ما هستیم که بی قدرت مانده ایم .

تقریبا همه چیز به قعر دره می رود . همه ما را یک مرگ معنوی جهانی در بر گرفته و مرگ فیزیکی هم به زودی شعله ور خواهد شد و ما و بچه هایمان را خواهد سوزاند – اما ما هم همانند قبل مذبوحانه لبخند می زنیم و بدون آنکه زبان امان گره بخورد زمزمه می کنیم . اما ما چه گونه می توانیم مانع آن شویم ؟ آیا قدرت آن را نداریم؟

ما ناامیدانه آنچنان غیر بشری شده ایم که برای گرفتن حداقل سهمیه غذایی امان دوست داریم تمام اصول ، روح و تلاش های پیشینیانمان را زیر پا بگذاریم و فرصت های مطلوب برای آیندگان امان را هم ازبین ببریم – آن هم به این خاطر که موجودیت شکننده امان آسیب نبیند . ما فاقد پایداری، غرور و اشتیاق هستیم .ما حتی از مرگ هسته ای جهانی نمی ترسیم ، ما از یک جنگ جهانی سوم ترس هم نداریم . ما تقریبا به لاک خود فرو رفته ایم . ما فقط از کنش های تشویق های داخلی می ترسیم .

ما فقط از این می ترسیم که نکند از گله عقب بمانیم . به تنهایی گام برمی داریم و  ناگهان متوجه می شویم که نه نان سفید داریم ونه گاز خانگی .

ما را در مراحل و روند سیاسی آموزانده اند ،  درست همان طور که ایده زندگی راحت را به ما خوراندند ، و این روند برای مابقی زندگی امان هم ادامه خواهد داشت . اما شما نمی توانید از محیط و شرایط اجتماعی اتان فرار کنید . زندگی روزانه وجدان را تعریف می کند . این زندگی با ما چه می کند ؟ آیا ما نمی توانیم نسبت به آن کاری انجام دهیم ؟

اما ما می توانیم --- همه کار می توانیم بکنیم. فقط برای اطمینان به خودمان "دروغ" می گوییم . آنها را نباید برای همه چیز متهم کرد ، ما متهم هستیم ، فقط ما .  یک چیز می تواند اعتراض کند آن هم یک اسباب بازی است که می تواند هر چیزی را که شما دوست دارید به فکر وادارد . پوزه بندهایی که به دهان ما زده اند . هیچ کس نمی خواهد به ما گوش دهد و کسی از ما چیزی نمی پرسد . ما چگونه می توانیم آنها را به گوش دادن وادار کنیم ؟ تغییر فکر آنها غیر ممکن است .

بسیار طبیعی است که با رای دادن می توان آنها را از دفاترشان بیرون کرد – اما در کشور ما انتخاباتی برگزار نمی شود . مردم در غرب درباره اعتصاب و تظاهرات اعتراض آمیز همه چیز می دانند – اما ما خیلی منکوب شده هستیم و از این لحاظ چشم انداز دهشتناکی جلوی ما متصور است از این قبیل که چگونه می توان شغل را نادیده گرفت و به خیابان ها ریخت ؟ با آنکه در قرن گذشته و در تاریخ دردناک روسیه امان راههای مرگ آوری هویدا شده با اینحال این راهها برای ما نیستند و در حقیقت ما به آنها نیازی نداریم .

حالا که تبرها کارهای خودشان را انجام داده اند آن هم در زمانی که هر بذری که پاشیده شده ، جوانه های تازه ای از آن سر بر آورده ما می توانیم ببینیم که مردم جوان و جسوری که فکر می کردند کشور را از میان ترور ، شورش های خونین و جنگ داخلی عادلانه بیرون آورده اند ، از راه بدر شده اند . پدران آموزش ! از شما نباید هیچ تشکری  کرد. اکنون ما می دانیم که حاصل روشهای غیر معروف ، نتایج غیر معروف بوده است . بگذارید دستان امان را پاک کنیم !

آیا ما به یک دور گردشی افتاده ایم ؟ ایا واقعا راهی به بیرون نیست ؟ و ایا فقط یک کار برای ما باقی مانده و آن اینکه بدون هیچ گونه کنشی ، منتظر بمانیم تا شاید چیزی خودبخود رخ دهد ؟ اما تا زمانی که ما روزانه "دروغ"  را تایید می کنیم ، می ستاییم و آن را تقویت می کنیم و خودمان را از آن خلاص نمی کنیم ، هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد .

زمانی که خشونت خودش را به زور وارد زندگی صلح آمیز می کند ، صورتش را با اعتماد به نفس بر افروخته نگه می دارد ، گویی که پرچمی را برافراشته و فریاد می زند " من خشونت هستم . فرار کنید و تا داغونتان نکرده ام راهی برای من باز کنید ." اما واقعیت آن است که خشونت به سرعت قدیمی می شود و اعتماد به نفس اش را از دست می دهد و برای آنکه چهره خود را قابل احترام نگه دارد "دروغ" را به عنوان متحدش احضار می کند – و این کار را به آن خاطر می کند که خشونت نمی تواند پنچه سنگین اش را نه هر روز و نه روی هر شانه ای نگه دارد . خشونت از ما فقط اطاعت می خواهد و مشارکت روزانه اش هم در دروغ است – تمام وفاداری در این دروغ است .

ساده ترین و قابل دسترس ترین کلید برای آزادی خود انگاری در این نکته قرار دارد ، در عدم مشارکت شخصی در دروغ . دروغ ، ولو اینکه هر چیزی را پنهان کند ولو هر چیزی را در آغوش بگیرد ،نباید با کمک من باشد . این کار در دایره تصوراتی که به خاطر بی کنشی ما ایجاد شده یک رخنه ای را باز می کند . این ساده ترین کار برای ما و مخرب ترین چیز برای دروغ است . زیرا مردم به راحتی با انکار دروغ ، زندگی آن را کوتاه می کنند . درست مثل یک عفونت . عفونت  فقط در یک ارگانیسم زنده می تواند وجود داشته باشد .

ما خودمان را تشویق نمی کنیم . ما به اندازه کافی بالغ نشده ایم که به خیابانها بریزیم و حقیقت را با صدای بلند فریاد بکشیم و یا آنچه را که فکر می کنیم با صدای بلند بیان کنیم . این کار لزومی ندارد و در ضمن خطرناک است . اما می توانیم آنچه را که باور نداریم بیان هم نکنیم .

این مسیر ما است . ساده ترین و قابل دست یافته ترین مسیر که تقریبا ترس و زبونی موروثی را که به خوبی ریشه دوانده به حساب آورده است . و البته – گفتن این هم خطرناک است – که این ساده تر از نافرمانی مدنی است که گاندی به حمایت از آن برخاسته بود .

مسیر ما ترغیب به سمت قانقاریا نیست . اگر ما استخوان های مرده و پوسته های ایدئولوژی را به یکدیگر نچسبانیم ، اگر ما الیاف های پوسیده را رفو نکنیم ، آن موقع متعجب خواهیم شد که دروغ چگونه به سرعت و ناامیدانه محو می شود و اینکه خواهیم دید که چگونه جلوی دنیا عریان و واقعا عریان خواهد شد .

بنابراین بگذارید در حالت بی اعتمادی امان هر کدام از ما یک حق انتخاب داشته باشیم : اینکه آگاهانه در خدمت دروغ باشیم و خانواده را با آن تغذیه کنیم و بچه هایمان را در فضای دروغ بپرورانیم که البته این احساس ما نیست ، و یا آنکه دروغ را کنار بگذاریم و یک انسان صادق و ارزشمندی باشیم که احترام بچه ها و افراد هم زمانه خود را برانگیزانیم .

و از آن روز به بعد این انسان  :

*    به هیچ وجه یک جمله ای را که در آن بر خلاف دیدگاههایش باشد نخواهد نوشت و یا امضا نخواهد کرد .

*  این نوع جملات را نه در مکالمه خصوصی و نه در حضور مردم چه به نفع خودش باشد و چه در جهت ارتقاء دیگری کامل نخواهد کرد . حال می خواهد در نقش معلم باشد و یا آموزش دهنده .

*  اگر کاملا به ایده ای معتقد نیست ،هیچ متنی را چه شفاهی و چه کتبی برای آنکه خوشایند کسی باشد تا به ازای آن خودش را بالا ببرد و یا کارش را پیشرفت دهد ، نقل نخواهد کرد .

*  در تظاهرات و یا نشستی که مخالف میل و خواسته اش باشد شرکت نمی کند و نیز پوستر و یا شعاری را که کاملا قبول ندارد در دست نمی گیرد .

*  به اهدافی که از آنها هواداری نمی کند ، رای نمی دهد ، همچنین محرمانه و یا آزادانه به شخصی که وی را نالایق و یا در توانایی هایش شک دارد ، رای نمی دهد .

*  همچنین به خودش این اجازه را نمی دهد در نشست هایی که انتظار می رود بحثی را به زور تحمیل می کنند و یا موضوع را منحرف می کنند شرکت کند .

*  اگر در نشست یا سخنرانی و یا در نقد نمایش فیلمی بشنود که سخنران دروغ می گوید سریعا به آن اعتراض می کند .

*  مجله و یا روزنامه ای را که در آن اطلاعات منحراف شده و یا حقایق اولیه پنهان شده را درج می کند ، نمی خرد و یا مشترک نمی شود .

البته ما تمام شکلهای ممکن و لازم انحرافی از دروغ را فهرست نکردیم . اما شخصی که خودش را از دروغ گویی پاک کرده به سادگی آن را با نگاه پاکش تشخیص می دهد .

هر چند پیامد این کار در وهله اول برای همه یکسان نخواهد بود . بعضی ها در مرحله اول کارشان را از دست می دهند . برای جوانانی که می خواهند با حقیقت زندگی کنند زندگی آنها در شروع خیلی غامض و پیچیده  خواهد شد زیرا حافظه آنها با دروغ پر شده و لازم است که یک انتخابی بکنند .

اما برای افرادی که می خواهند صادق باشند ، تبصره ای وجود ندارد . لااقل هر کدام از ما روزی با یکی از انتخاب های بالا حتی در امنیتی ترین علوم فنی مواجه شده ایم . یک کدام ، یا راست یا دروغ : یا پیش بسوی استقلال معنوی یا پیش بسوی تسلط معنوی .

و اما برای آنهایی که حتی برای دفاع از روح خود به اندازه کافی تشویق نشده اند ، نگذارید از منظر "پیشرفتی " که دارند خود خواه شوند و یا آنکه نگذارید از اینکه عضو هیات علمی  و یا یک هنرمند مردمی ، یا یک فرد متواضع است به خود ببالند ، یا در کل نگذارید به خود بگوید : من عضوی از گله هستم و زبون . برای من تا زمانی که می خورم و می پوشم هیچ چیزفرق نمی کند .

برای ما طی این مسیر که معتدل ترین مسیر مقاومت است آسان نخواهد بود . اما خیلی آسان تر از اعتصاب غذا و یا شورش است : شعله های آن  بدن شما را نخواهد گرفت ، چشمانتان از گرما نخواهد سوخت و نان برشته و آب تمییز همیشه در دسترس شما و خانواده اتان خواهد بود .

چکسلواکی ها را ببینید . این ملت بزرگ اروپا را که ما آنها را خرد و ذلیل کردیم : ایا آنها به ما نشان ندادند که یک سینه شکسته اگر در درونش یک قلب ارزشمند باشد می تواند حتی علیه تانکها مقاومت کند ؟

شاید شما بگویید که این امر آسان نیست . اما این کار از آسانترین راههای احتمالی است.شاید این کار برای یک جسم انتخاب آسانی نباشد اما قطعا برای یک روح آسانترین انتخاب خواهدبود . نه ، این مسیر راحت و آسانی نیست اما تقریبا هستند مردمانی که طی سالها این نکات را گرفته اند و با حقیقت زندگی کرده اند .

بنابراین شما اولین نفراتی نخواهید بود که این مسیر را طی می کنید ، بلکه به آنهایی  که تقریبا این مسیر را طی کرده اند ملحق می شوید . این مسیر اگر با تلاش های مضاعف و با نزدیک به یکدیگر طی شود برای همه ما آسانتر و کوتاهتر خواهد شد . اگر هزاران نفر بشویم آنها نمی توانند با ما کاری کنند . اگر دهها هزار نفر شویم آن موقع ما کشورمان را به رسمیت نشناخته ایم .

اگر بترسیم در این صورت نباید از کسی که ما را خفه می کند شکایتی داشته باشیم . چون ما خودمان مسئول این کار هستیم . پس بگذارید بیشتر خم شویم و بلندتر گریه کنیم و در این صورت شاید زیست شناسان بتوانند آن روز را که دیگر خواندن افکارمان را که دیگر بی ارزش و ناامیدانه شده است نزدیک تر کنند  .

و اگر پاهای ما در برداشتن این گام یخ بزند در آن صورت ما آنقدر بی ارزش و ناامید شده ایم که سزاوار این اهانت پوشکین شویم : " چرا باید به گله های گاو ازادی را هدیه کرد ؟ آنها نسل به نسل یوغ و شلاق را به ارث برده اند ."

 



[1] سامیزدات ، دست نوشته  های ادبی بود که در شوروی سابق حق چاپ نداشتند اما به صورت کپی منتشر و توزیع می شد اطلاق می شد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:41  توسط منصور بیطرف  |